زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین برای اولین بار به زیارت میره ...

1390/10/21 15:04
نویسنده : مامان رادين
152 بازدید
اشتراک گذاری

به نام حضرت دوست

  • رادین برای اولین بار به زیارت میره

بازم یه جمعه دیگه...

جمعه ها واسه من جشنه تا وقتی که بابایی هست من یخورده استراحت کنم از خستگی رادین داری...

صبح که از خواب بیدار شدیم ، همگی سر حال بودیم. هوا خوب بود و بدون ابر و آفتاب تو آسکون می درخشید.

تقریبا از دو ماه مونده به تولد رادین ،برای مراقبت از مسافر کوچولو فقط تو شهر با ماشین بابایی این طرف اون طرف می رفتم و حالا هم بعد از گذشت 4 ماه هم بخاطر فسقل بودن این جوجو و هم سرمای هوا روحیم خیلی خسته بود ،مخصوصا واسه من که تقریبا جزء برنامه هر جمعمون رفتن به خارج شهر برای تفریح بود...

هوا رو که خوب دیدم سریع هوس بیرون رفتن به سرم زد ، به بابایی که پیشنهاد دادم اونم قبول کرد و سریع لباس پوشیدیم.

چون با رادین امکان رفتن به سفره خونه نبود تو هوای سرد ، الویه ایی که از شام دیشب مونده بود با نون و گوجه و یکمی تخمه و میوه برداشتم و رفتیم...

حرکت که کردیم بابایی طبق معمول ازم مسیر خواست و چون هوا سرد بود و نمی خواستم رادینم تو سرما بمونه و همش هم تو ماشین نشیتسم ، گفتم بریم امام زاده ظهیر که هم فضای قشنگی داشت و هم میشد تو امام زاده نشست.

هنوز تو ماه صفر بودیم چند روزی تا اربعین مونده بود.

  راه رادین که افتادیم مدتی بعد رادین تو بغلم خوابید و بابایی حین رانندگی تخمه می شکست.

             به امام زاده که رسیدیم چون تو ارتفاعات بودیم هوا به نسبت تو شهر خنک تر بود. تا برسیم کلی پله رو صعود کردیم که هم واسه من خسته کننده بود و هم واسه بابایی که رادین بغلش بود ، جای رادین جونم که گرم و نرم بود و مشکلی نداشت.

بلاخره بعد از فتح پله ها رسیدیم به امام زاده رسیدیم تا بابایی کفشهامون رو به کفشداری بده رادین رو دور امام زاده طواف دادم و بعد بابایی اومد و بعد از زیارت واسمون زیارت عاشورا با صدای بلند خوند و بعد از کمی نشستین رادین شیر خورد و بعد راه افتادیم تا این دفعه نزول کنیم از پله ها.

پایین که اومدیم هوا خنک تر هم شد و سریع واسه خاطر رادینم  تو ماشین نشستیم . بعد بابایی الویه ایی رو که آوردم ساندویچش کرد و باهم خوردیم.خیلی مزه داد .

بعد از خوردن بابایی حرکت کرد و به سمت قسمت دیگه ایی رفتیم که تا هوا روشنه یکم طبیعت رو ببینیم.

بعد از یکم گشت زدن دیگه آفتاب غروب کرد و ما به سمت خونه برگشتیم و این اولین زیارت رادین و اولین گشت سه نفره خانوادگیمون بود.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)